مکاشفه یوحنا...   


«و چون فرشته پنجم نواخت، ستاره‌ای را دیدم که بر زمین افتاده بود و کلید چاه هاویه بدو داده شد. و چاه هاویه را گشاد و دودی چون دود تنوری عظیم از چاه بالا آمد و آفتاب و هوا از دود چاه تاریک گشت. و از میان دود ملخ‌ها به زمین برآمدند و به آن‌ها قوتی داده شد و بدیشان گفته شد که ضرر نرسانند نه به گیاه زمین و نه به هیچ سبزی و نه به درختی بلکه به آن مردمانی که مهر خدا را بر پیشانی خود ندارند. و به آن‌ها داده شد که ایشان را نکشند بلکه تا مدت پنج ماه معذب بدارند و اذیت آن‌ها مثل اذیت عقرب بود، وقتی که کسی را نیش زند. و در آن ایام، مردم طلب مرگ خواهند کرد و آن را نخواهند یافت و تمنای مرگ خواهند داشت، اما مرگ از ایشان خواهد گریخت"

لینک
   این وبلاگ تعطیل نیست !   

- چونکه هستی این حوالی خاطرم آسوده است

                                                       -عقل از کم عقلیش اینبار نیز آواره است

-عشق بیحد سخت گیرت می کند با نکته بین

                                                      - گاه حرص است و چنین با عشق آلوده است

-مهر او ریشه تنیده جمله این ارکان واین جان و تنت

                                                      -سعی تو آیا به چشم دلبرت هیچ آمده است

- سعی بیهوده خطا باشد به کردارت نگر چون میروی

                                                       -جهل عشق جانا دلیل تیرگی وفاصله است

                                - با چه میجنگی کمی اندیشه کن در بحر عشق

                                -کن رهایش گر که بازآید دگرباره بکامست و به است

                                                                                             (میرزا)

لینک
   خداوند!   

          بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد

                                                 من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم

زندگی همین است . بخدا هر کس به اندازه ء خود دارد . محزن نباش او می بیند و می شنود . رهایت نمی کند . هر چه هستی او را در نظر داشته باش او همه چیز توست رها کن . آنکه مونس توست همان بلای جان است . اگر او تو را باشد دیگر هیچ نمی خواهی . مگر تو می دانی فردا چه می شود نه بخدا نمی دانی .تنها آنچه را می دانی که نمی دانی . ترس را رها کن ...

خدایا تو می دانی من همین قدر بیشتر نیستم . ونیز تو از من بیشتر از من می دانی و اگر بتو نسپارم این تشویش مرا ضایع می کند . و آنگاه که فقط اندکی رخ می نمایی و به اندیشه ام رونق و توان می بخشی این برکت تو شوق و اشتیاق را در من افزون می کند .و ترس و خزن دیگر جایی ندارند ...

دیگران گاه هستند و گاه نیستند و اگر باشند بی وجودت همگی لرزانیم چون نمی دانیم . چقدر لذت بخش است آنگاه که تو را می خوانیم...

لینک
   به نام ویاد وبرای خدا وسپاس ذات پاک خدا را سزاست ...   

ما می خواهیم شگفتی بیافرینیم اما غافلیم که شگفتی ناگهان رخ می دهد .ما فقط به ندای دلمان گوش داده ایم وآنان که به بیراهه رفته اند نصیبی جز باطل درو ننموده اند...

هر چه می گذرد و با گذشت ایام و احوالات زندگی و این تغییر وتحولات من نیز دگر می شوم و گویی آشنا تر می شوم وبیشتر قدر می دانم ...حالا دیگر روزها سریع تر می گذرند ومن در افسوس گذشتن روزگار و خرمن ناچیزم هستم .خدایا مرا آگاهی ده تا از تک تک لحظه هایم در راه شناخت و معرفت تو گاه بردارم و غفلت و کسالت را از من دور کن .زندگی هر روز زیباتر و زیباتر می شود چشمانی زیبا بین عطا کن و صبر تا ناشکیبایی مکنم ومنتظر تقدیر تو باشم تا تدبیر کنم آنگونه که تو خشنود باشی بدرستی که تو عزیزترین حکیمی و به آنچه می کنی آگاهی .به تو توکل می کنم و روی درخواستم فقط به طرف توست و با عنایت تو در مسیرت گاه بر می دارم مرا ثابت قدم کن تا پایم نلغزد ویاریم کن .می خواهم عاشقانه و مشتاقانه تو را بخوانم و نیازهایم مرا به درگاه تو نکشاند آیا مرا مفتخر به این نعمت بزرگ می نمایی؟ این دست تهی من است که به دعا در این ابتدای سال به سوی درگاهت دراز شده و این بار آخر نیز نخواهد بود که من محتاجم به خیری که هم اکنون به سوی من نازل می کنی .دستم را بگیر تا این دنیای افسونگر مرا به سرگردانی وتباهی نکشد .این عقل ناقص اگر لطف تو نباشد مرا تباه می کند ...آمین به عزت تو یا کریم .

لینک
   عیدانه...   

 به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس      بدل اندر آیش زهر سو هراس

لینک
   زندگی ...   
زندگی را یک لبخند ساده اما پر معنا یافتم .این بازیچهء کودکان هبوط بقدری زیبا و دلفریب می نماید که آدمی را به خواب می برد
لینک
   باغ ملکوت ...   

به نام خدا.
در گذریم و اما مگر ما در راهیم؟ فقط می دویم و می دویم و می دانیم که باید بدویم و اگر
ندانیم "برای چه پس انسانیم ؟ روزها و ساعات سپری می شوند و به نظر ما چندی بیش
نیست که به این شکارگاه آمده ایم .چه خوب که می گذرد .وای کاش نزدیکتر شویم .دوری
نفس ما را بند می آورد واین بند قلاده می شود بهتر بگویم قلبمان را تیره و تار می کند ...
اینجا همه جا و همه چیز زیباست آنجا را تو می دانی و تو می توانی مرا به آنجا برسانی .
زنده ایم به قدرت تو ای سرچشمهء دانایی .باور نمی کنم این زنده بودن بیهوده گی باشد
زیرا هر چه می نگرم بیشتر هویدا می شوی .تو آشکاری در دلم و در هر چه هست .نور تو
چراغ چشمان من و چراغ چشمان من فروغی ندارد اگر تو بخواهی .وخواستن و بودن و شدن
صفت توست ما را چه خواستی چه بودی و چه شدی .ما را سزد بندگی و بندگی وبندگی.
اینجا اگر حضورت نباشد غم ما را می کشد .طفل داغ دیدهء هبوط همیشه سر به آسمان
دارد .به آسمان می نگرد و به خانهء خود و به باغ ملکوت ...

لینک
   اندیشه ...   

اگر این خواب آشفته بند از دلم گسسته ودستانم را به علامت تسلیم بالا نموده .و
اگر این رویا محرمانه ترین اسرارم را بی پروا فاش می سازد چه باک .بهتر است گواه
من همین خواب باشد که آغازش چشم بر هم نهادندن وخط بطلان کشیدن بر من است
اینجا مردم بر خلاف تمام رسمهای پوچشان یک نیکو مرامی دارند وآن ایستاده دفن نمودن
مرده هاست ومن مردم ایستاده بر فراز کوهی می دیدم حتی دور دستها را ...چه کسی صدامی زند؟هیچ .به دور دستها بنگرید این راه سعادت است .جان شریف آدمی جز اندیشه ای پاک هیچ نمی خواهد...

 

لینک
   یا رب ...   
یا رب ابر رحمت را بگو ببارد بر سینهء داغ داغ من ...
حمد و سپاس بی کران تو را سلطان وجود من شایسته است که چون صدایت می کنم اجابتم می کنی .کور باد چشمی که تو را نبیند وگمراه است آنی که راه مستقیم را نپیماید .جانها از تو به تو می رسند و چه زیانکار آنی که از تو به ناکجا راه برد ...اذان میگویند و ای دریغ سجاده ام کجاست باشد که امشب سجاده به می رنگین نمایم و تا صبح بر در میکدهء تو مست بمانم و سحر غبارآلود وتب آلود از این تب در این تب بسوزم ...شکیبا مرا شکیبایی بیاموز.   
لینک
"http://bachehayeghalam.ir/media/sound/khodahafez_rafigh01(www.BGH.ir).mp3"